روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت : مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی ؟؟؟
مجنون لبخندی زد و گفت : عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم تو چگونه عاشق خدایی که مرا دیدی ؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 21:18  توسط شیما
|
خيلي روي آدمها حساب نكنيد ...
خدايتان هم همه ي انتظارات شما را
برآورده نميكند! اينها كه فقط آدمند...
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 6:6  توسط شیما
|
بخاطر اوکه بخاطر من شکمش را بزرگ کرد. بخاطر او که خط چشمش را با عینک عوض کردبخاطر او که میهمانی های شبانه را با شب بیدار ماندن در کنار من عوض کرد، پول کیفش را با پوشک بچه عوض کرد. بخاطر آن مادری که همه چیز را با عشق عوض کرد.
خدایا بالاتر از بهشت هم داری؟ برای زیر پای مادرم می خواهم!!!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 6:4  توسط شیما
|
به سراغ من اگر می آیید با پتک و تبر بیایید !! مسابقه است بر سر شکستن چینی نازک تنهایی من
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 6:3  توسط شیما
|
این بار تو بگو که "دوستت دارم" نترس.......... من آسمان را گرفته ام ......که به زمین نیاید
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 6:3  توسط شیما
|
در چشمانت
هــــزار مزرعـــه خشـــخاش تازه است.
...
آدم
به چشمهای تو معتاد می شود
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 6:2  توسط شیما
|
زندگی من به اندازه کافی شبیه فیلم های هندی بی سر و ته است !
تو دیگر
...
پشت درخت های تقدیر و حادثه پنهان نشو !!!
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 6:1  توسط شیما
|
یک شب جایمان
را با هم عوض
میکنیم. من معشوقه میشوم و تو عاشق.
من خیانت میکنم و تو فراموش کن ........
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 15:12  توسط شیما
|
ﺗﻮ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺭ
ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻣﺎ ﮐﻮﭼﮏ ﻫﺮﮔﺰ...!ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﭘﺮﺳﭙﮑﺘﯿﻮ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 15:11  توسط شیما
|
قبول , ما دو خط موازی
به هم نمیرسیم .
فقط کمی فاصله را کمتر کن
تا بهتر ببینمت ....
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 15:10  توسط شیما
|